
تقدیم به دخترم ریحانه برای سالروز تولدش 

مینا برای گرفتن پرونده تحصیلی به مدرسه رفته بود ومن تنها توی خونه نشسته بودم .صدای زنگ منو از جا پروند پشت در یکی بود که انگار نمی دونست باید دستشو از رو زنگ برداره .با عجله رفتم درو باز کنم .گفتم شاید برای مینا اتفاقی افتاده باشه .روسری سرم کردم وبا لباس های توی خونه دویدم ودرو باز کردم وگفتم : چه خبرته دختر ؟ از پشت در به سرعت برق جوانی خوش قد وقامت بدون اینکه منو منتظر دیدنش بذاره پرید تو ودرو بست .هیکل خوش تراش وموهای بلند ولباسهای شیکش نشون میداد که حداقل چند سالی بدنسازی می رفته وحسابی میدونست چطوری به خودش برسه .با یک نگاه معصومانه روبه من کرد وگفت : خیلی معذرت میخوام جونم در خطر بود وچاره اي نداشتم .انگار چیزی تو وجودم بهم گفت در خونه شما رابزنم .من هم با مهربانی گفتم خواهش می کنم اشکالی نداره نگران نباشید.رفتم ولباسمو مرتب کردم وبا دوتا لیوان شربت گل سرخ برگشتم .بعد از خوردن شربتها که از گلوی زیباش پائین می رفت تمن با ترس ولرز تعارف کردم بريم داخل خونه كمي استراحت كن تا مشکل بر طرف بشه .انگار زود بهش اعتماد كردم. با نزاکتی خاص وچشمانی که کمتر به من خیره میشد منو به خودش نزدیک می کرد .براش میوه وشیرنی آوردم وروی مبل روبروش نشستم .از ش خواستم برام بگه چی شده اما نگفت وشروع کرده به خوندن این شعر : خداوندا تو خود گفتی که نامردان بهشتت را نمی بینند .ولی من خود به چشم خویشتن دیدم که نامردان زخون پاک مردانت و........فهمیدم دلش از دست چیزی خونه واضطراب لحظه به لحظه چهره معصومانه وزیباشو جذابتر می کرد .من گاهی فکر می کردم خدایا میشه یه روز یه آدمی از در بیاد تو واین دل افسرده منو به خودش مشغول کنه .خودم باورم نمی شد که دارم دلبسته وقار وزیبایی وشخصیت کسی میشم که نمیدونم اسمش چیه .ازش پرسیدم چرا میوه نمی خوری اسمت چیه ؟چی شده ؟با آه حسرت باری گفت : عباس .دلم نمی خواست از جام تکون بخورم وداشتم همینجوی نیگاش میکردم ولذت می بردم ودر رویای همیشگی غرق میشدم وبه زندگی آینده و........فکر می کردم .صدای زنگ منو از سرزمین رویاها بیرون انداخت .بلند شدم وچادرمو سر کردم احساس میکردم عباس خودمونیه ونیازی به قایم کردنش نیست .گفتم : مینا خواهرمه فکر کنم مدرسه تعطیل بود برگشته .با نگرانی پرسید میتونم از پشت بوم خونه برم تو کوچه ورفع زحمت کنم .گفتم : نه عباس آقا شما مراهمید کجا میخواید برید من دوست دارم نهار خدمتتون باشم .بنده خدا نمی دونست جواب حرف منو چطوری بده که من درحالو به هم زدم ورفتم درو باز کنم .پرسیدم کیه ؟مینا از پشت در گفت درو بازکن منم .دروباز کردم وبه طرف خونه برگشتم منتظر مینا نموندم دلم میخواست هرچه زودتر عباس آقا را متقاعد کنم که برای نهار بمونه .هنوز پله اولی را نرفته بودم که صدای خشن چند مرد از پشت سرم توجه منو به خودش جلب کرد .برگشتم دیدم مینا وچند نفر سرباز ویه درجه دار نیروی انتظامی توی حیاط خونه وايسادن وسربازا دارن پشت گلدونها قایم میشن .صدای برگرد درجه دار منو میخکوب کرد ناخودآگاه دویدم پیش عباس وگفتم ازدرپشتی برو بیرون مامورا عجله کن .عباس پابرهنه از درپشتی رفت بیرون که دوباره صدای خشن دستا بالا لرزه بر وجودم انداخت .دیدم عباس سعی میکنه از دیوار خونه همسایه بالا بره .صدای شلیک گلوله ای منو مثل نیروی قدرتمندی بیرون کشید دیدم عباس کنار دیوار افتاده .داشتم قالب تهی میکردم ،رفتم پیش عباس خون از لبهای زیباش روی ریشش می ریخت .انگار سالها بود می شناختمش بغلش کردم وسرش را بالا گرفتم وبهش گفتم نگران نباش خوب میشی .صدای خس خس عباس مثل شلاق تنمو داغ می سوزند.یه تيكه کاغذی را از جیبش در آورد وتو دستم گذاشت وانگشتامو با انگشتای بلندش به هم فشرد وچشماش سیاهی رفت وتو بغلم بیهوش شد .مینا سرآسیمه بهم رسید ومنو عقب کشید تا مامورای نیروی انتظامی عباسو بردارن وببرن .احساس میکردم روحم داره از قالبم بیرون میره فریاد میزدم ولش کنید .صدای مایوسانه درجه دار که می گفت تموم کرده منو از حال برد .وقتی بیدار شدم كه تو بغل مينا و نرگس خانوم زن علی آقا بقال آب قند می ريختند تو دهنم .گفتم تورا خدا بگید دروغه !! بگید خوابه !! بلند شدم ولباسهامو وارسی کردم .خون عباس یادگاری مونده بود تا برای همیشه توی رویا بمونم .یادم افتاد نامه عباس را بخونم ودستمو باز کردم ونامه مچاله شده را خوندم .من به پلیدی اجازه شکفتن نخواهم داد من زنده ام وزندگی یعنی مبارزه با فساد وتباهی من با بدي قهر وبه جانب آنان باز نمي گردم و....معلوم بود با دستپاچگی نوشته شده .آلان دوازده سال از اون روز میگذره ومن هنوز نمیدونم عباس کی بود وبرای چی کشته شد وبهت این موضوع منو آزار میده .گفتم شاید با نوشتن اين خاطره تلخ کمی آروم بشم .
ممکنه نتونی بهترین چیزها را داشته باشی ولی از اون چیزی که داری بهترین استفاده را بکن
روزی گدایی به دیدن صوفی درویشی رفت و دید که او برروی تشکی مخملین در میان چادری زیبا که طناب هایش به گل میخ های طلایی گره خورده اند ، نشسته است . گدا وقتی اینها را دید فریاد کشید : این چه وضعی است ؟ درویش محترم ! من تعریف های زیادی از زهد و وارستگی شما شنیده ام اما با دیدن این همه تجملات در اطراف شما ، کاملا سرخورده شدم.
درویش خنده ای کرد و گفت : من آماده ام تا تمامی اینها را ترک کنم و با تو همراه شوم . با گفتن این حرف درویش بلند شد و به دنبال گدا به راه افتاد . او حتی درنگ هم نکرد تا دمپایی هایش را به پا کند !
بعد از مدت کوتاهی ، گدا اظهار ناراحتی کرد و گفت : من کاسه گداییم را در چادر تو جا گذاشته ام . من بدون کاسه گدایی چه کنم ؟ لطفا کمی صبر کن تا من بروم و آن را بیاورم .
صوفی خندید و گفت : دوست من ، گل میخ های طلای چادر من در زمین فرو رفته اند ، نه در دل من ، اما کاسه گدایی تو هنوز تو را تعقیب میکند !
در دنیا بودن ، وابستگی نیست . وابستگی ، حضور دنیا در ذهن است و وقتی دنیا در ذهن ناپدید میشود _ این را وارستگی میگویند
( اين نوشته را از برادرزاده ام حسين عباس منش گرفتم ونميدونم از كجا پيداش كرده به هر حال از نويسنده اش متشكرم )
من فرزند خوانده زیاد دارم در واقع دوست دارم زیاد داشته باشم .یه جورایی حسی که در دوران کودکی از شخصیت درونی ام وشخصیت آرمانی ام داشته ام اینگونه کارها را دوست دارم .یه دلیل دیگه هم دارم ٬چون روابط بعضی ها تعریف نشده است من سعی می کنم این روابط را در چارچوب پدر وفرزندی شکل بدم تا انها وخودم جایگاه خودمون را بهتر درک کنیم .پسر ها معمولا با پدرها رابط خوبی ندارند نمی دونم به خاطر عقده اودیپ فروید ویا چیز دیگه ولی پسرهایی که براشون مینویسم پسرم معمولا دیگه سراغ وبلاگم نمی روند وارتباطمون قطع میشه ولی دخترا بخاطر اینکه دوست دارن با پدرشون رابطه خوبی داشته باشن ویا اینکه با این حس من که دوست دارم چند دختر داشته باشم هماهنگ می شن بیشتر سراغ نوشته های من میان وبرای من پیام میدن ومن هم براشون یعنی به بهانه اونا شعر میگم ویا شعرای گفته شدم را تقدیمشون می کنم واین یه خوشحالیه برام .از نظر سود وزیان هم که حسابش کنیم ٬من که شعر میگم ومیخواد بنویسیش ٬یعنی مجبورم بنویسمش پس چه بهتر که تقدیم به یه بشر بشه وباعث خوشحالیش بشه واگه بتونم برای همه هم موجودات شعر بگم وبه احترامشون تقدیمشون کنم ویا هرکی منو تحت تاثیر قرار میده یه شعر تقدیمش کنم خوشحال میشم .من همه را دوست دارم ٬همه هستی را وعاشقانه ٬تک تک سلولهای هستی را وفکر میکنم بی هزینه ترین کار مفیدی که میتونم انجام بدم دوست داشتن دیگران وامید دادن به اونها ست .اگه بتونم واقعا پدرانه دستشونو بگیرم واز سرزمین تلخ تجربیات خودم عبورشون بدم خیلی خوشحال میشم که اونا طعم تلخ تجربه های منو نچشن این خیلی برام مهمه .باورتون میشه برای من یک پلنگ ویک آهو وبچه خودم وفلان فیلسوف به یه اندازه دوست داشتنی هستند .من اونقدر از پلنگ خوشم میاد که اگه ببینم داره بچه هامو میخوره چیزی بهش نمیگم ومتقاعد شدم که کاری غیر از این بلد نیست ومنطقم بهم حکم میکنه بذارم راحت غذاشو بخوره .البته اگه بتونم جلو احساساتمو می گیرم .چون واکنش نشون دادن به این رفتار پلنگ رفتاری اکتسابی ویادگرفته شده است ومن از رفتاری که از جامعه یاد گرفتم خیلی کمتر لذت می برم تا رفتارهایی که خودم بهشون ایمان دارم وحس انسان بودن بهم میدن .
تا انتهای افق های دور دست
بی هیچ نومیدی وترسی
بی هیچ واهمه ای
از گذشته وفردا
با تو خواهم آمد
تا دریاهای خروشان
تاکویر های وهم انگیز
وکوهها ودره ها را
با تو خواهم بود
بی هراس ٬ بی واهمه وچشم داشتی
تو را خواهم بوسید
واین مرا تا ابدیت زنده نگه میدارد
تامرزهای جاودانگی
تقدیم به دخترعزیزم سیمین به پاس شلاقهای بیدار کننده اش
امروز خودمو تو آئینه مرور کردم ٬دیدم این چند روزی خودمو گم کرده بودم .من هرگز نومید نبودم ونیستم اما این چند روز یه جورایی شرایط اقتصادی تحت تاثیر قرارم داده بود .اما حالا فکرشو کردم که من هم میتونم مثل سایر دولت مردا خودمو قهرمان نشون بدم .یعنی باور نکنم وضعم خرابه .یعنی به خودم بگم وضعیت خوبه ٬من هیچ مشکلی ندارم وهیچ کس هیچ مشکلی نداره مگه نه ؟ دیدم به جای تغییر دنیا میشه باورهامو تغییر بدم ویه جور دیگه به دنیا نگاه کنم وبه قول خودم به جای حسرت خوردن غم این دنیای بیهوده نخورم وبه قول خیام بیهوده غم جهان بیهوده مخور .بعد خودمو تو آئینه وارسی کردم ودیدم حلا با خودم آشتی کردم .حالا خوشحال وخندان دارم میرم باشگاه تا به همه غصه های دنیا بگم زکی .چرا من خوش نباشم .مگه من چی کم دارم ؟ هیچی ؟ پس چرا غصه بخورم ؟ یه صدای مبهمی از ته وجودم بهم گفت :یادت رفته که تو ناامیدی را از شهر دلت بیرون کردی !! یادت رفته در بدترین شرایط خنده بر لبهات بود ؟یادت رفته با من قرار گذاشتی به جانب بدی بر نگردی ؟وچند نکته دیگه یواشکی گفت اصرار نکنید نمی گم . بعد دیدم انگار خیلی چیزا یادم رفته وسعی کردم دیگه چیزی یادم نره وبه خودم قول دادم دیگه این حرفهایی که بین ما گفته شدرو یادم نره .راستی اگه دیدی یه وقت من نومیدانه حرفی زدم بهم یادآوری کنید ممنون میشم ![]()
چشم رضا و مرحمت بر همه باز میکنی
چون که به بخت ما رسد این همه ناز میکنی؟
ای که نیازمودهای صورت حال بیدلان
عشق حقیقتست اگر حمل مجاز میکنی
ای که نصیحتم کنی کز پی او دگر مرو
در نظر سبکتکین عیب ایاز میکنی؟
پیش نماز بگذرد سرو روان و گویدم
قبله اهل دل منم سهو نماز میکنی
دی به امید گفتمش داعی دولت توام
گفت دعا به خود بکن گر به نیاز میکنی
گفتم اگر لبت گزم میخورم و شکر مزم
گفت خوری اگر پزم قصه دراز میکنی؟
سعدی خویش خوانیم پس به جفا برانیم
سفره اگر نمینهی در به چه باز میکنی؟
بارانی لطیف را
در خود می مکم
تا در ساقه هایم ریشه بدواند
احساس می کنم خنکای شرمت را
در سایه سار مهربانیت می نشینم
بر لبان آشفته جانم بوسه ای بخش
تا پایان پریشانیم باشد
همچو پیراهنی تو را در بر می گیرم
تا از گزند هر آسیبی در امان باشی
وقتی با تو می پیوندم
پیراهنی نخواهد بود
در آبشار طلائی زلفهایت
نسیم می خندد
بانوی سر به زیر شکوفه های گیلاس
دستانت را می فشارم
تا شرم بگریزد
وبا چهره ای خندان
پیراهنت را بر تن کنی
تقدیم به زیبائی دل انگیز فاطمه
از عطش بوی دلفریبت
ولمس تنت نیلوفر تنهایم
برهنه در آب خفته ای
می خواهم چون آب در آغوشت بگیرم
تا در من شنا کنی
تا دریابم تورا
بی تن پوشی از حیا
تا برهنه تن
باشم وباشی
تا در هم فرو رویم
این مشق در دفتر ذهنم
هرروز نوشته می شود
سالها گشوده آغوش می مانم
هرچند انتظاری مایوسانه است
اما به امید رفتن ٬ شیرین تراست
از نشستن بیهوده بر ساحل
من خواهم رفت
تنها برای مرداب نشدن
برای جاری بودن
من جاریم در بودن خویش
وخویشم درجاری بودن
وقتی بمانم خویشم جاری می شود
آنوقت دیگر من نیستم
تا تو را
درآغوش بگیرم
نیلوفر نازک تنم
بوی مانداب آزرده ات خواهد کرد
من مرداب نیستم
در من شنا خواهی کرد
تاخستگی تنت را بمکم
برای مریم عزیزترین وترد تردین نیلوفرم تا بی نهایت بزید
علی هنوز مظلوم وناشناخته است خیل به نام او نام گذاری شده وخیلی از او حرف زده می شود ولی هیچ کی حاضر نیست مثل اوباشد .امپراتور شرق باشد ولی در نخلستانهای مدینه چاه بکند ومزد بگیرد وشمع بیت المال را برای کارهای خوش خاموش کند .کی علی را قبول دارد من ؟تو؟ او ؟هیچ کس به اندازه علی بر سر زبانها نیست اما هیچ کس کمتر از او در عمل دیده نمی شود .ما معمولا نام علی را می بریم ولی مانند معاویه عمل می کنیم روز میلاد مظلوم ترین حاکم اسلامی واسلامی ترین مظلوم مسلمان بر مدعیان پیروی اش مبارک باد تا از این رهگذر نانی بخورند ونام مبارک او را در دهان مزمزه کنند . با مدعی نگوئید اسرار عشق ومستی تا بیخبرد بمیرد در جهل وخود پرستی
از عمر بر باد رفته
بر بیهودگی خویش وآدمی
من وامدار کسی نبودم
در این عشق دیرپای بی سرانجام
من گریستم
بر بیهودگی خویش وآدمی
از استخفاف خویش
از تازیانه بی حرمتی
از رنجی که بر تن روحم لمس کرده ام
تا گذشته های دور دست
من گریستم بر گور عشقی بیهوده بار
با خوشه زهرآگین تلخندی بر حماقتم
رنج بار بی حاصلی بر دوشم
تا شانه های خویش را
به دوست ودشمن بنمایانم
بی آنکه نشانی از توشه ای همراهم بوده باشد
دریغ که مرا به ترازوی بر نهادند
به قیمتی مشتی خاک نابرابر
وبه بازار بردگان حقیر
یوسفی را
همپای الاغشان به یوغ بستند
تا مردار سگان را بیرون برده باشند
اندوه من در حیرتم مبهوت مانده است
که از یعقوب نابینا پیراهن یوسف را
به یغما برده اند
تقدیم به دختر عموی عزیزم مریم برای (اول تیرماه )سالروز تولدش
دل من مثل دل مردم نیست
بی خودو هرزه درو لا قید است
روزها شاید ، دل من
زیر یک شاخه خشک خیالی
خوابش برده
شب ها ٬ شاید
مرده
دل من !
مثل دل مردم نیست
می گرید
می خندد
می نالد
می آید باز
کاشکی این دل من
عشق را بو می کرد
پی هر عشوه نمی رفت زدست
دل به هر خنده نمی بست ، دلم
می گریم
می نالم
از دست دلم
دل من مثل پیازی است
که صد لایه پنهان دارد
من نمی دانم این دل
از کجا می آید ؟
تا کجا می داند ؟
از کدامین بو شد مست
تا کجا خواهد شد پست
ناگهان ، باز این دل
رفت از دست
به نظر شما همانقدر که تن ما فربه وزورمند است اندیشه مان هم همینگونه است یا بلعکس؟؟؟؟؟
متاسفانه الان فهمیدم روز زنه ونمی تونم مطلبی که قبلا برای این روز آماده کرده بودم بنویسم ٬ ولی به بانوان محترمی که به وبلاگم سر می زنند قول میدهم ٬ به حمایت از بانوان ٬ زحمت پستش را بکشم .روز زن که به راستی شبیه ترین موجودبه خداوند است. از نظر بخشندگی وبی دریغ بودن وخداگونه رفتار کردن بافرزند ٬ مهربانی ٬ بی توقعی ٬ ناسپاسی دیدن از فرزندان ومهمتر از همه اینکه هرکس به گونه ای به او می نگرد یکی برای شهوت ویکی برای همدم بودن ویکی برای فرزندآوری یکی برای جلب مشتری ویکی برای انسان بودنش ویکی......... چون تنها موجودی که اینقدر متفاوت به او نگریسته می شود خداوندو زن است به نظر من برای زن باید بیش از یک روز نام گذاری شود درودبر همه زنها به بهترین وبه بدترین که به خاطر شرایط بدترین شده است .زن برای آرامش آفریده شده است (لتسکنوها ........)