عطرگریز

برای شلیک کنندگان شعور آرزو کن آنان محتاج دانایی اند همانگونه که تو به آزادی

نومیدی گستاخ

ای حسرت به هم گره خورد ه در گلوی باد

مرا به باد بده

در فراخنای این دلتنگی سمج

که ریشه دوانیده است

تا روپودم را

که گسترش یافته تا دور د ست ها

مرا به باد بده تا رها شوم شاید

از این قیرگونه زمانه

از این باژگون  بی بنیاد

هزار شام خجالت

به دوش می بردم

دمی که یاد روی تو در من فروکش کرد

مرا به تازیانه زلفت بیاگاهان

مگذار من در بیهودگی ایام بپوسم

مگذار که نومیدی گستاخ ،  شکوفه ببارد

خزان ، دوباره بگسترد غم را

گره بزن مرا به آگاهی

مرا به تازیانه زلفت بیاگاهان

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم خرداد 1393ساعت 9:26  توسط  میرغلامعباس خدامیان  | 

همه عمر

همه عمر برندارم سر ازین خمار مستی

چو هنوز من نبودم که تو ،  در دلم نشستی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1393ساعت 13:51  توسط  میرغلامعباس خدامیان  | 

پند رفیق

مده ای رفیق پندم ، که به کار در نبندم

 تو ، میان ما ندانی که چه می رود نهانی

 

دل عارفان ربودند و قرار پارسایان

 همه شاهدان به صورت ، تو به صورت ومعانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اردیبهشت 1393ساعت 13:54  توسط  میرغلامعباس خدامیان  | 

عیدواصلاح طلبی

آقایان لطفا از اصلاح طلبی استعفا کنید

فصل فصل نو شدن ودگرگونی است وطبیعت وآدمها نیز به نوبه خود رنگ عوض می کنند وشکوفه می دهند وباطن خود را ظاهر می کند .در این فصل شعف انگیز ودلربای طبیعت مواضع بعضی از دوستان ورفتارهایشان آزارم می دهد واز آنجا که شفافیت را دوست دارم با دوستانم در میان می گذارم .گاهی بر این باورم که کسانیکه نمی توانند رفتار خود را اصلاح کنند چرا به جرگه اصلاحات پیوستند ویا چرا تهمت اصلاحات بر خود بستند .کسیکه نمی تواند رفتار خود را اصلاح کند چگونه منتظر است عقاید دیگران را تغییر بدهد .کسانیکه بیش از شصت سال از عمر خود را در این عقیده زیسته اند وپای فشرده اند دست از عقاید حقه  خود بردارند اما اصلاح طلبان رفتار فرهنگی ویا عادات اخلاقی خود را ترک نکنند .عجیب است اما اتفاق افتاده است .دوستان اصلاح طلب رفتارهای روزمره خود را مانند اصول لایتغیر مذهب محترم می شمارند واز آنان دفاع می کنند اما انتظار دارند فلان پیرمرد هشتاد ساله دست از عقایدی که سالهاست با گوشت وخونش عجین شده واز زمان نفخت فیه من روحی تا یوم القیامه همراه آنان است دست بردارند ولی آنان که داعیه اصلاح طلبی دارند نمی توانند در نحوه لباس پوشیدن ویا غذا خوردن خود تغییری ایجاد کنند .خوشبختانه روزگارآموزگاریست که درسهایش اگر چه طولانی وزمانبر است اما نتیجه ای روشن وغیر قابل انکار دارد .متاسفانه حافظه تاریخی مردم ما هم ضعیف است ویادشان می رود که دوستان ودشمنان چه گفته اند وچه می خواستند .چه کسانی دیروز ذوب در عقاید افراطی خود بودند وامروزه سر از مطبخ وگستان فلان اصلاح طلب بیرون می آوردند ودست اصلاح طلبان افراطی را در بدگویی وافترا به اصولگرایان  از پشت بسته اند  واینان چون در اردوی اصولگرایان بودند بهتر از اسرارشان  مطلعند ولاجرم اگر آنان بر مال می زدند ، اینان بر جان وبر ایمان می زنند .از دیگر سو اصلاح طلبان وامانده هستند که نانشان از تنور اصلاحات پخته نشده ، دست در دامان  اصولگرایانی که به مقامی رسیدند ویا امیدی به بهبود اوضاعشان هست انداخته وتبریک وتبرک می کنند وبلالشان را با آتش ریش سوخته دوستان می پزند .

بعضی از دوستان اصلح طلب  که از همه جدی تر وپای بند تر به اصول وعقاید خود هستند وگردش زمانه وآسیاب دهر گرد از گرده شان در آورده اما ذره ای از عقایدشان دست بر نداشته اند به نظر می رسد باید از اردوی اصلاح طلبان خداحافظی کنند .اینان براستی اصولگرایان واقعی هستند ومی بایست یا تفکراتشان را تغییر بدهند ویا کرسی خود را به کسانی بدهند که هر روز عقایدشان ومنافعشان متغییراست ومی توانند به خاطر منافعشان دست به هر کاری بزنند .شاید هم بتوان دوستان اصولگرایی که در هشت سال دولت نهم ودهم ، مسئولیت داشتند ویاد هیچ برادری نکردند وامروزه با اصلاح طلبان کوس برادری می نوازند وهمراهی می کنند وهمنوایی می کنند ومی فرمایند دوستان ما گواهی می دهند که ما از ابتدا به اصولگرایان تمایل داشتیم وآلان هم اصولگرایان مارا اصلاح طلب می دانند وبا چند شایعه خود خواسته در ذهن دیگران تخم افکار خود را می کارند ودریغ که دوستان رنجدیده ما هم باور می کنند وآنان را یاور خود می دانند وخاطر نازنین شان را از خاطرات بد دهنی ها وکج خلقی ها می زدایند ودست نوازش بر سرشان می کشند .جالب است که هیچ کس از آنان نپرسید در هشت سال گذشته شما برادران امروزی به خون ما تشنه بودید ، حالا اگر ما مردم منصفی باشیم فقط می توانیم شما را ببخشیم .چون شما بر خر مراد سوار بودید وبه خون ما تشنه بودید وما که پیاده بودیم ومی دیدم شما سواره می روید هم از شما متنفر نبودیم ونیستیم ، حالا انصاف بدهید وبگذارید خر مراد نوبتی هم که باشد کمی هم به ما سواری بدهد ، ما خسته راهیم وپای پر آبله داریم .

گاهی با خود می اندیشم اصولگرایی واصلاح طلبی ملعبه دست مردم ماست وهرکس به میل خود گاهی این وگاهی آن را بر تن عقاید خویش می کند وهیچ کدام بر لقلقه زبان خود باوری ندارند وبراساس باورشان رفتار نمی کنند وتنها قربانیانی ، گول این فریبکاران را می خوردند وگاهی هم می اندیشم زندگی بازی با کلمات وسخنانی است که هرکس برای خود نامی برآن گذاشته تا، نانی برای خود بیابد .آنان که دیروز ما را به افراطی گری متهم می کردند امروز ما را به سازشکاری متهم می کنند وآنان که دیروز سازشکار وملایم می نمودند امروز ستیزه جو وتند خو شده اند .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم فروردین 1393ساعت 11:27  توسط  میرغلامعباس خدامیان  | 

محرمی کو

حسب حالی ننوشتیم وشد ایامی چند

 

محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1392ساعت 11:53  توسط  میرغلامعباس خدامیان  | 

ستایش کرگدن

از هم دریده شد دلم

پوسید جامه اش  

چون لباس مترسکی تنها

در مزرعه ای خشک

وباغبان گریخته

در هجوم کلاغهای تکرار

وستارگان اندوهناک

که در اعماق تاریکی می خزند

وگاوهایی که به انکارشان برخاسته اند

بی آنکه گوساله ای را

از گرسنگی برهانند

یا عطش نرگاوی را فرو نشانند

الاغ ها در رفتنی بی سرانجام اسیرند

ویابوها ی لاغر را

 مگس ها می آزارند

دیروز

امروز

فردا

حکایت چرخی که می چرخد

بی آنکه قدمی برداشته باشد

من از گاوها بیزارم

که دهانشان

بوی اهلی بودن می دهد

 واز بندها وطنابها وافسارها

وهر گردنی که کج می شود

به خواهشی

زرافه ها بوی حقارت می دهند

 در سرکشی به حریم ها

من اما ، کرگدن را می ستایم  

برای گردنش

 که به هیچ کرنشی

سرخم نمی کند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1392ساعت 8:54  توسط  میرغلامعباس خدامیان  | 

بلوغ دروغ

به تماشانشسته اند چشم هایم

بلوغ دروغ  را

ناباورانه درپلک زدنی

دکان ناز گشوده فریبی عشوه گر

تهمت خوشحالی به خود بسته ایم

وقتی تونیستی

آری عزیز من

به جادوی سخن نتوان

مرگ را فریفت

به اوهام کودکانه نمی توان پل ساخت

واز آسمان بالا رفت

درزمانه ای که قاصد بد لهجه

جدایی را فریاد می زند

شرافت را به ترازو نهاد کاسبی

با لقمه نانی برابری نداشت

واینک به تاراج ناکسان میرود غرورم

چون هجوم خیالات مستهجنی

که بر ایوان ذهن عارفان میگذرد .

برای مجید حسینی خواهرزاده ام که هم آغوش بیماریست به امید سلامتش

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1392ساعت 11:54  توسط  میرغلامعباس خدامیان  | 

کالبد شکافی یک رفتار

استبداد یعنی رأی خود را جابرانه  به رای دیگران ترجیح ددن واز دیگران نظر خواهی نکردن وخواسته خود را بردیگران اعمال کردن وفکر خود را برتر شمردن .

در سالهای اخیر، هرکس حرف از استبداد می زند شخص ویا گروه خاصی را مورد نظر قرار می دهد(این هم نشانه دوستی، با استبداد است ) وهرکس هم در مورد استبدا سخن می پراکند او را روشن فکر می نامند .از آن جهت که  حقیر هم دوست دارد در جمع روشنفکران راه داده شود .قصد دارد در این مورد سخنی بگوید تا که قبول افتد که در نظر آید .

 استبداد، یک امر فرهنگی است ،که می تواند، در گذرزمان در فرهنگ عامه مردم نهادینه شود .نهادینه شدن یک امر فرهنگی، کاملاتدریجی وزمان بر وبلند مدت است ونباید به چند سال وچندماه وقت بسنده کرد تا این خورشت بدمزه وبدبو جا  بیافتد .

استبداد، ابتدا در بین عامه مردم وبه تدریج ریشه می دواند ومردم آهسته آهسته معتقد به امور استبدادی می شوند . بعنوان مثال : شما فیلم زوزو را می بینید واز آن خوشتان می آید. چند ماه بعد، فیلمی از بروسلی می بینید وبعد چند فیلم از آرنولد وبعد چند فیلم از فیلم های هندی وبعد چند تحلیل از خبر نگاران روزنامه های ایرانی و......به تدریج، ذهن شما آماده می شود که ،باید یک نفر(فقط یک نفر)، از بین این مردم بلند شود وکار ظلم وجور را، تمام کند ویا فلان فاجعه را، پایان ببخشد . بعد آرام آرام ، این باور را به دیگران هم القا می کنید وآهسته آهسته  باور می کنید، ناگهان چه زود دیر می شود ،می بینید، چند سال گذشته وشما همچنان به انجام کارهای فردی می پردازید وهمیشه ،منتظر کسی هستید که بلند شود وکاری بکند  .البته شاید ریشه این تفکر به زمانهای قدیمی تر برگردد وشاید هم ، بعد از حمله قبایل اطراف به ایران ویا تاخت وتاز دیگران مانند : چنگیز ونادر ومحمود و... به کشورمان این ادبیات شکل گرفته باشد .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1392ساعت 11:14  توسط  میرغلامعباس خدامیان  | 

برخیز

از خواب ناز

برخیز ای الهه

چونان شاخه ترد نیلوفری

که از نگاه آفتاب می شکوفد

برخیز مرا به سرزمین سوداهای دل انگیز ببر

مرا مگذار درحسرت بپوسم

کودک شعر من در بستر بیماریست

مرا رهایی بخش ازاین بی ذوقی مزمن

زین بند عفن مرا نجات ببخش

درمان زهرخند من قند لبخند توست

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1392ساعت 12:9  توسط  میرغلامعباس خدامیان  | 

زندگي بعضي آدمها

زندگی بعضی مانند كندوي زنبور عسل پراز جنب وجوش وشيرين وپرشهد وپرسروصدا و....است عده اي كار مي كنند وعده اي سربازند و ملكه دارند  وناز مي كنند وعده اي ناز مي خرندوعده اي بار مي كشند وعده اي جانفشاني مي كنند وعده اي گل مي آورند وعده اي شهد مي كشند وعده اي بچه دار ي مي كنند وعده اي وعده اي وعده اي وتلاش وتلاش وكوشش وجنبش و.....

اما زندگي بعضي هم مانند كندويي است كه زنبورهايش رفته اند .خبري از سر وصدا وشهد وعسل وگرده وبچه وملكه ناز وفرمان جانفشاني سربازان جنگجونيست وشش ضلعي هايي سرد وسوت كور وبي روح وتنها ومانده وخشكيده وپلاسيده وبي رمق به شاخه خشكيده اي آويزان است وهيچ جواني وپيري هوس بالا رفتن از درختي را براي ديدنش وچشيدنش وبوئيدنش به خود نمي دهد ومتروك پلاسيده وخشكيده ورنجور گوشه اي مانده واز شور وحرارت وزندگي خالي واز بيهودگي وتهي سرشار است .نه صداي رنج استخوان كارگري مي آيد ونه صداي ناز ملكه اي ونه صداي بله قربان گويي فرمانبرداري ونه صداي خشن فرماند ه اي ....زني تنها ومردي تنها تر واگر كودكي باشد بايد رابط بين حرفهاي بي سروته پدر ومادر باشد وپرخاش هاي بي مورد ومحبت هاي افراطي وغذاهاي رستوراني وبرنامه هاي ناگهاني وكنسل شدن برنامه هاي از پيش تعيين شده .

زندگي هاي امروزي اغلب به بازي لجوجانه كودكاني مي ماند كه براي دو شكلات كه از يك كارخانه وبا يك طعم ودر يك تاريخ ودر يك بسته بنده به مشتري عرضه مي شود واز يك مغازه خريده مي شوند واز يك دست گرفته مي شوند اما،كودكان لجوج اصرار مي كنند كه شكلات من شيرين تر است وشكلات تو اصلا خوشمزه نيست وبدبو وبد رنگ و...است هرچه اين دعوا ها بيشتر طول بكشد صدا ها بلند تر ودخالت ها اطرافيان بيشتر وحوصله كودكان سر مي رود واز زندگي سير مي شوند واگر كسي از آنها سر سوزن ذوقي داشته باشد .شروع مي كند به نوشتن مطالب ياس آميز وجهان را تيره وتار مي بيند وهركدام هم ذوقي نداشته باشند وزباني داشته باشند پيش اين همسايه وآن همسايه شروع مي كنند به درد دل هاي ابلهانه وتمام ناشدني ووقت گير وخسته كننده وصدالبته  شنونده دايما دنبال تمام شدن يك بند وجملهمی ماند و مترصد است نقطه پایان جمله راحس کند ، ناگهان پيشنهادي مطرح مي كند كه اصلا هيچ ربطي به هيچ كدام از موضوعات مختلف ندارد وناگهان گوينده متوجه مي شود كه شنونده حوصله اش سر رفته وبايد سفره دل را جاي ديگري بگشايد ودر مكاني ديگر شخصي مناسب را بيابد ودوباره شروع كند به ايراد نطق هاي بي سروته وخسته كننده وبي سرانجام .

بعضي زندگي ها هم مانند رابطه حيوانات دراز گوش است وهركدام نوبتي گردن ديگري را مي خاراند واز اين كار وتفاهم در زندگي خانوادگي لذت مي برند واين براي ان كادو مي خرد وآن براي اين هديه فراهم مي آورد وخودشان هم مي دانند كه وقتي چاي به هم تعارف مي كنند هيچ كدام دوست ندارند بلند شوند وبراي ديگري استكان بياورند اما در انجام امور تفاهم دارند وكاري نميشه كرد .

بعضي از زندگي ها هم مثل زندگي توي سرباز خانه هاست .يك نفر فرمان مي دهد وديگران به صف مي ايستند وفرمان می پذيرند ونظافت مي كنند ومي شویند ومي روبند ومی پزند ومی دهند، دست فرمانده وهركس به فراخور استعداد خودش سعي دارد دل فرمانده  را به دست بياورد وتشويقي ومرخصي بگيرد وارتقاي درجه پيدا كند واما زندگي توي اين خانواده ها مانند زندگي روي طناب سيرك است كه هر لحظه احتمال سقوط وآسيب وجود دارد .هر لحظه فرمانده مي تواند يكي را خلع كند وديگري را به جايش بنشاند ويكي را تنبيه كند ويكي را ................

زندگي بعضي ها هم مانند كار در اداره هاي دولتي است .هركس فقط به صرف وظيفه اي كه دارد ومجبور است صبح ها در اداره حاضر باشد وتاظهر بر صندلي چرخاني با كاغذها كلنجار برودو جواب غرولند هاي رئيس را بدهد وهيچ اميدي هم به بهبود اوضاع نداشته باشد وبين او كه از صبح  تا شب كار مي كند وآنكه نيروي محوطه است وهيچ تخصصي ندارد وهيچ مسئوليتي در قبال چيزي ندارد تفاوتي نيست بلكه اگر باشد به نفع كاركناني است كه هيچوقت در اتاقشان نيستند وآخر ماه چند جوك دسته اول براي رئيس تعريف مي كنند واضافه كارو ماموريتشان را به سقف مي رسانند ودوباره به ساير مناطق سر مي زنند ودنبال ديگران صفحه مي گذارند وزباني توانا در تعريف خاطره مشهد وسوريه ومكه وجنوب وشمال وغرب و...دارند وفاصله شهرها را به كيلومتر از برند ورستورانها ي خوب وچشمه هاي آب معدني وايستگاههاي توزيع غذاي نذري را مثل كف دست مي شناسند .

زندگي بعضي ها هم مثل زندگي گاوهاي مش حسن است .از صبح تا شب به  دستگاه شيردوش  متصل هستند ودوشيده مي شوند وهروقت شيرشان كم شد به مرد شريفي فروخته مي شوند كه هزينه كمتري دارد وباور بيشتري به حرفهاي فروشنده . بچه دانشجوشهريه  مي خواهد وبچه محصل تو جبيبي ودختر كرم وريمل و....پسر كوچولو آتاري وپول باشگاه  واماخانم خونه ظرف وكابينت وبشقاب و......وهر وقت گاو بيچاره نداشت با گاوهاي ديگر مقايسه مي شود وتحقير مي شود وتوبيخ مي شود واحساس شرمساري ديگران را بايد پاسخ بگويد كه،  فرزند فلان همسايه موتور سيلكت خريد وماشين مزدا خريد ومن دوچرخه هم ندارم واين چه زندگي نكبت باري است كه تو براي ما درست كردي وچرا ما را به دنيا آوردي كه حالا وضعمون اينطوري باشد خانم هم مي فرمايد خواستگار قبلي ام كار خانه دار بود ووضعش توپ وپولش از پارو بالا مي رفت واگر زنش مي شدم حالا چنين مي شدم چنان مي شدم والبته حق هم دارد .

بعضي زندگي ها هم مثل مسجد از صبح تاشب مراسم دعا وثنا وسفره اين امام زاده وان امام زاده پهن است .بچه هاي بيچاره هم مانند دراويش امام زاده ها بايد چشمشان به خدا قبول كند اين آن باشد ونمي دانند كه بهار مي رسد كي تابستان مي شود وكي زمستان .آنها فقط حساب ماههاي قمري واعياد اسلامي را دارند وزيارتگاهها وبقاع متبركه را مي بينند وفكر مي كنند اگر كسي در ايام صفر براي بچه اش عروسی گرفت حتما زمين زير پايشان نفرينشان مي كند وعاقبتشان هم ختم به خير نمي شود وبا خشم عتاب به بچه هايي مي نگرند كه در ايام عزاداري لبخندي مي زنند وبه زندگي امورات دنياي عجيب وغريب مي خندند .

زندگي بعضي ها هم مانند مهمانپذير هاي فارس است .ترك همدان ولر كهگيلويه وترك تبريز وگچ كار يزد ومريض كازرون چاقو كش فراري فلان شهر ودانشجوي بدون خوابگاه فلان روستا، مثل ترشي ليته كنار هم مي خوابند وهركس مسئول كيف خودش هست ومسئول مهمانپذير هيچ مسئوليتي در قبال وسايل كسي ندارد وسوسك ومارمولك و.........دوستانه وبي دردسر مي چرخند. عليرغم اينكه فرهنگهاي مختلفي دارند  وهيچ كس نمي داند فردا هم خوابگاهي اش دستگير مي شود ويا دكتر جوابش مي كند ويا مادرش از شهرستان تماس مي گيرد وخبر فوت پدرش را مي دهد وتمام دار وندار بقيه را هم به خاطرا فوت پدرش براي مراسم ختم باخودش مي برد.

زندگي بعضي ها هم مانند راننده هاي ترمينال است يكي لباست را مي كشد كه نوبت من است وديگري قسم مي خورد كه ايشان راننده خط نيستند .(البته اينها خانواده اي چند همسري هستند )وهرراننده از كولر ماشينش واز رعايت مقررات واگر عجله داريد سه سوته به مقصد مي رسيم بعد هم كه سواري مي شوي مي بيني نه خبري از آب سرد ونه چاي داغ وكولر و بخاري ورعايت مقررات و...و...في امان الله برو .

زندگی شماچگونه است ؟ دوست دارید زندگیتان چگونه باشد؟

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1392ساعت 12:49  توسط  میرغلامعباس خدامیان  | 

مطالب قدیمی‌تر
 
عطرگریز