هلهله عشق
من از امید سرودم
در نومید ترین شب ها
وتلخ ترین روزها
هنگامی که اندوه همه گیر شده بود
ومردان را گلوی فریادی نبود
هنگامی که حنجره یاس را
به پاس مهربانی اش بریده بودند
چراغی را روشن می کنم
از نای جان در آن خواهم دمید
تا امید به شکوفه بنشیند
تا یأس هراسان از کوچه ها بگریزد
من اما تخم امید را
به باد بازیگوش سپردم
تا در کوچه باغهای نومیدی
بوی خوش امید را پراکنده کنم
من اما ، به نبردی رویاروی برخواسته ام
با تیرگی چیره بر جنگل انبوه
من اما زخم تبر را پنهان کردم
تا نارونها شکوفه دهند
دریغ را به فراموشی سپردم
در هنگامی که، نغمه مرغان عاشق بود
وسکوت را ،
هنگامی که به گلوگاه فریادها خیمه زده بود
من برگی بودم
که مرگ را به سخره گرفتم
هنگامی که طوفانش درختان کهنسال را
تا دور دست ها پرواز می داد
چونان بادکنک کودکی
که در دستان باد می رقصند
من مرگ را به سخره گرفتم
هنگامی که شیپور ها آنرا جار می زدند
وفریادهای عصیان در پستو ها مرده بودند
من زندگی را فریاد می کنم
در ظلمانی ترین نومیدی
خواهم شکوفید اگر از آسمان
تخم جهل ببارد
وباغبانان جهان تخم دشمنی بکارند
آغوش می گشایم
برای انسان نومید
تا در اضمحلال تنهایی نپوسد
من زندگی را فریاد می کنم
در گوش قبرستانهای خاموش
از هلهله عشق تو
سرودی عالم گیر خواهم ساخت
در تلخ ترین شب ها
ونومید ترین روزها