X
تبلیغات
عطرگریز

عطرگریز

برای شلیک کنندگان شعور آرزو کن آنان محتاج دانایی اند همانگونه که تو به آزادی

هلهله عشق

من از امید سرودم

در نومید ترین شب ها

وتلخ ترین روزها

هنگامی که اندوه همه گیر شده بود

ومردان را گلوی فریادی نبود

هنگامی که حنجره یاس را

به پاس مهربانی اش بریده بودند

چراغی را روشن می کنم

از نای جان در آن خواهم دمید

تا امید به شکوفه بنشیند

تا یأس هراسان از کوچه ها بگریزد

من اما تخم امید را

به باد بازیگوش سپردم

تا در کوچه باغهای نومیدی

بوی خوش امید را پراکنده کنم

من اما ، به نبردی رویاروی برخواسته ام

با تیرگی چیره  بر جنگل انبوه

من اما زخم تبر را پنهان کردم

تا نارونها شکوفه دهند

دریغ را به فراموشی سپردم

در هنگامی که،  نغمه مرغان عاشق بود

وسکوت را ،

هنگامی که به گلوگاه فریادها خیمه زده بود

من برگی بودم

که مرگ را به سخره گرفتم

هنگامی که طوفانش درختان کهنسال را

تا دور دست ها پرواز می داد

چونان بادکنک کودکی

که در دستان باد می رقصند

من مرگ را به سخره گرفتم

هنگامی که شیپور ها آنرا جار می زدند

وفریادهای عصیان در پستو ها مرده بودند

من زندگی را فریاد می کنم

در ظلمانی ترین نومیدی

خواهم شکوفید اگر از آسمان

تخم جهل ببارد

وباغبانان جهان تخم دشمنی بکارند

آغوش می گشایم

برای انسان نومید

تا در اضمحلال تنهایی نپوسد  

من زندگی را فریاد می کنم

در گوش قبرستانهای خاموش

از هلهله عشق تو

سرودی عالم گیر خواهم ساخت

در تلخ ترین شب ها

ونومید ترین روزها

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1392ساعت 10:11  توسط  میرغلامعباس خدامیان  | 

تندر امید

های ای همراه فرداهای دورادور

همره دیرین من ، همزاد تنهایی

باز ماندی در کجای این کویر وحشت گمراه ؟

باز سرگردان مشو نومید !

از طلوع صبح روشن با زگو بامن

من نمی خواهم در این وحشت سرا ،از درد وتنهایی

خسته ودلمرده جان دایم زنی فریاد

من نمی خواهم که شهر روشن فردا

در هیاهوی سیاهی های وهم انگیز

گم شود ،از دشت بگریزد

با ز می گویم طلوع دیگری درراه

در سکوت شب ،بزن فریاد

بازمی گویم اسیر ظلمت وزندان شب بودن

در هراس از بیم فردا ، مردن پژمردن وبیهوده فرسودن

کار شیطان های دل چرکین مایوس است

باید اما دل خوش از امید فردا بود !

باید اما سر خوش از رویای آزادی

اینک اما ، سر خوش از رویای خود بودن

بهترین را ه رهایی در شب تیره

بهترین تدبیر این وقت است

من در این زندان، به امید تو خواهم ماند

من در این تاریکی بی حد وناپیدا

دل به امید تو دارم خوش

یابرای عشق ، خواهم خواند

اسب سرکش ،روح عصیان

در شبح پیچیده در شولای خود پنهان

باز می خواهم درخت دوستی پر بار

باز می خواهم بجوشی از شب مایوس

بشکفی ، گل بردمی از خاک پر کابوس

بشکفی تا گل دمد از دشت فرداها

تا رهایی ،یأس امشب را بخشکاند

بگذرد این ذورق کوچک

از فراز قیرگون دریای دود اندود

دل از این گرداب وحشت سست

دل ازاین قعر سیاه محنت وخواری

باید اندر تندر امید خشکانید

زود باید شعله برخیزد

باید امشب ، مردی آتش را برانگیزد

گستراند شعله را در دامن شب های دلمرده

برق غیرت در زند در خرمن دلهای پژمرده

اینک اینک ، مردی آمد

از غلاف کهنه شب های فرسوده

با حکایت های شیرینی که می خواند

از حرارت در تنش صد چشمه پنهان است

تیرگی ها می روند امشب

روشنی ، خورشید می ماند

می رهاند از شب در تیرگی خفته

بار دیگر می برد این خلق سرگردان

تا طلوع روشن یک صبح بی پایان

بازخواهد برد بیرون ،ذورق امید

تا کران صبح روشن های فرداها

بازمی خشکاند این دلمردگی ها

در نگاه نافذ چشمان نرگسگون

باز باید نعره زد،  از نای جان غرید

مثل صبح گرم خورشیدی که می تابد

باز مردی شعله بر خود زد

روشنی بخشید باید در  شب تیره

باز مردی شعله برخود زد

در میان راه تاریکی ،  که حسرت کرد پنهانش

مرد اما شعله می زد بردل وجانش

مرد ، باید روشنی بخشد

بر بلندای حیاط وبام وایوانش

مرد باید آتش افروزد

تا دل نومید نومیدی بسوزاند

مرد باید آتش افروزد

از دل نومیدی هر لحظه بر جانش

روشنی بردارد ازسرچشمه فریادو ایمانش

 روشنی بخشد دوباره ،بربلندای حیاط وبام ایوانش

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1392ساعت 8:38  توسط  میرغلامعباس خدامیان  | 

چِشم انتظار

بر بام  انتظار نشسته ام

که باد

بوی شمیم زلف تو ،آورده بود دوش

بیهوده من نشسته ام، بر راه فصلها

شاید عبور نشاید

بعد از هنوز ها

درسال های چشم براهی وانتظار

من خیره ام به دوردست ها

انگار

تصویر تو،

 در آیینه ای شکست

پر زد پرنده ای ،به پهنای دشت ها

چشمی گشوده شد ،به دور دست ها

خیره ،

خیره ،

خیره ،

به دوردستها

به دوردست های خیره

مانده به راه

چشمی گشوده شد ،

گشوده شد ،به تماشا

از دوردستها

پرزد پرنده ای

چشمی نمانده بود ، تماشا کند تورا

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1392ساعت 10:0  توسط  میرغلامعباس خدامیان  | 

لبخند رهایی

های یادگاران قرون

محنت ریشه دوانیده

در زخم بند گلوهای بغض آلود

در نه توی سیاهی های دود اندود

زنده می مانم بی تردید

با همه تلخ کامی های به بلوغ رسیده

شکوفه خواهم شد در باد

شکفته بادا  داد  

به سالی نکو فال

 گل زوال تو آیا ، شکوفه خواهد داد ؟

و رهایی لبخند خواهد زد

در بیرق زلف دخترکان فریاد  ؟

تمنایی به بار نشسته

از عمر برباد رفته

آتشفشان تمنا ها افسار گسسته است

بر سراشیب اضمحلال غرورهای به تاراج رفته

در انحنای قامت پوسیده باد ظلم

ورهایی لبخند خواهد زد

که رهایی خود لبخندی جاودانه است

در روزگاری که گل زوال تو ،  شکوفه خواهد داد .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پانوشت :

با خودعهد کردم بودم از غصه نگویم ولی این روزها تمام زحمات شش سال گذشته ام در وبلاگ به دست ناجوانمردی از بین رفته وبه این دلیل از غصه لبریزم واز تمامی نهادهای مسئول خصوصا پلیس فتا در خواست کمک دارم .

 


برچسب‌ها: شکفته بادا داد
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1392ساعت 9:7  توسط  میرغلامعباس خدامیان  | 

خفته ای به کام مرگ

برادران رفته در زمان جنگ

یادتان به خیر باد

برادران خفته ام به کام مرگ

یادتان به خیر باد

یادتان به خیر باد

برای نسلهای بعد

برای بچه ها وپیر ها

برای کوههای سربلند

برای دشت ها ودره ها

برای ببرها وشیرها

برای عبرت زمان جنگ

یاد تان به خیر باد

بعد مرگتان چقدر من گریستم

گریستم که من چرا نرفته ام ؟

من سبک نبوده ام، نجسته ام

در مسیر نهرها وبیشه ها

در کنار ریشه ها

باورم نمی شود که مانده ام 

کوله بار خالی ام به دوش

تفنگ من خموش

سربزیر وسرشکسته ا م

پای من، کنار هور مانده است

دست من، به راه دور مانده است

سینه ام دریده شد ،کنار فاو

بعد کربلای پنج

برای من دو چشم کور مانده است

واین تنی که بال من نبود

تا برد به آسمان مرا

در حلبچه زخم خورده است

در شلمچه پاره پاره ، سوت کور مانده است

برادران رفته ام

به کام مرگ

بعد مرگتان، چقدر من گریستم

 گریستم که من چرا نرفته ام ؟

راه ماند ه است ومن

غریب ودلشکسته ام

ومن هنوز، از نبرد فاو خسته ام

ودائما سئوال می کنم

چرا نرفته ام ؟

واز درون من کسی جواب می دهد

سبک نبود ه ام ،نجسته ام

ودل به زندگی

به پست ها

به پست ها

به بچه ها وخانه ها

وامتیازها ،بهانه ها

نشانه های روی شانه ها

به گرمی قفس،

 به دانه ها

به قوم وخویش ها

به بره ها به میش هام بسته ام

راستی برادران !

آرزوی پر کشیدن وسبک شدن

زخاطرم گریخته

بالهای جرئتم

دست های غیرتم شکسته

خسته ام ،نشسته ام

مثل دیگران برای ماندنم

برای خوردنم وهی شمردنم و....

یادتان به خیر باد

یادشان به خیر باد

راستی ! برادران

به یاد من نمانده است

که عطر سیب

بوی وحشت کدام بمب شیمیایی است ؟

گریه ها وخنده ها

چفیه ها وعکس ها

کلاه بندها

وآن همه عطش برای مرگ

نشان حمله نهایی است ؟

ویا چراغهای بی فروغ وحرفهای بی دروغ

نشان حمله هوایی است ؟

راستی برادران !

کدامتان برای پول رفته اید ؟

کدامتان برای نام مرده اید ؟

کدامتان به امتیاز دل سپرده اید ؟

کدامتان فریب خورده اید ؟

کلام صادق کدامتان

بوی رنگ می دهد ؟

فریب را کدامتان

در زمان جنگ دیده اید ؟

ویا درون سنگری دروغ را شنیده اید ؟

راستی برادران !

هنوز هم صدای یاحسین آشناست ؟

هنوز هم همان شکوفه های خنده اید ؟

من ولی دلم برایتان

برای آن نگاه بی گناهتان

برای خنده های دلپذیرتان

برای سروهای سر به زیرتان

برای قامت بلندتان

برای نعره تفنگتان

تنگ می شود

اگر چه غرق زندگی شدم

وروز وشب برای این وآن

برای آب ونان

برای قسط وام

برای عمه ام وخاله ام

به بانک می روم

روی سفره شما نشسته ام

دل به آرمانتان نبسته ام

سبد سبد دروغ می خورم

وموقع لزوم ،

نامی از شما نمی برم

ولی به دستهای مهربانتان

به گرمی کلامتان

به رنگ خون سرختان

اگر دوباره جنگ شد

اگر دوباره جنگ شد

وصحبت از شهادت وتفنگ شد

بدون هیچ ترس وحشتی

به کام مرگ می روم

برای سر بلندی وطن

به جنگ می روم

نه در دلم هراس دشمنی

نه در سرم حساب خرمنی

که بعد جنگ خوشه چین آن شوم

نه از تجاوزان حرمت کسی

نه از منافقان دشمنم

جان به کف برای میهنم

ولی اگر دوباره جنگ شد

برای سربلند زيستن

دوباره ، من همان شهاب آتشم

وآرش کمان کشم

که خصم را به زیر می کشم

زخندق نفاق می پرم

ومی روم به جنگ عبدود

به رمز یا صمد

به عشق میهنم

به برج  اعتقادشان  

به پای اعتمادشان

به خیبر نفاقشان

چو ذولفقار باورم

دوباره حمله می برم

دوباره من همان یل دلاورم

سلاح بی شکست من

 به دست من

 کلام حیدراست باورم

ولاله شکفته از گل برادرم

اگر،

اگر،

 زخاطری گذشت، تن به ننگ می دهم

قسم به ترکش نهفته در تنم

به مردهای بی نظیر میهنم

به خون سرخ وگرمتان

به دست کودکم تفنگ می دهم

ومن هنوز بوی جنگ می دهم

ومن هنوز بوی جنگ می دهم

-------------------------------------------

بیاد ۵۵هزار جانباز شیمیایی مانده از روزهای تلخ جنگ

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1390ساعت 8:49  توسط  میرغلامعباس خدامیان  | 

هرزه گرد

گره زدم

سرنوشت دلم را

به زلف های خیالت

مباد که شانه بکشی

یا ، رها کنی در باد

سرنوشت دلم را

به باد دهی

مباد که باد هرزه گرد

دمی مرا زخیالت رها کند لیلی

مبادکه باد گره بزند 

خیال زلف های تورا به هرزگی هایش

گره به باد مزن دلم را

که تا کجا برود

گم شود در مه

خیال تو را گم کند لیلا

گم شود ، نرود

نرسد، تا کرانه ، تادریا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 8:37  توسط  میرغلامعباس خدامیان  | 

خدایی دیگر

 

قلاب سنگي بر مي دارم

زمين را پرتاب مي كنم

به دوردستها

نمي يابم چيزي را

كه سالها ، جسته ام  در آن 

زميني  ديگر مي خواهم

جايي كه عشق شكوفه بدهد

وگلدانها لبريز مهرباني باشد

پرتا ب مي كنم زمين را

 به دور دست ها

زميني كه بوي زلف تو را ندهد

براي يابوهاي علفخوار زيبا مي نمايد

من اما ،

خدايي رامي ستايم

 كه مرا متقاعد كند تا در زمينش بمانم.

-------------------------------------------------------------

پانوشت ها :

من شيعه هستم ، ولي هيچ شباهتي بين من وعلي نيست ؟

من مسلمانم اما ،  نميدانم چرا من سيرم ومردم ديگر گرسنه اند ؟

من انسانم اما، نميدانم چرا من احساس خوشبختي مي كنم اما انسانهاي آزاده اين احساس را ندارند ؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 10:47  توسط  میرغلامعباس خدامیان  | 

گاندی

کینه، چرخ زندگی را می چرخاند

در خانه ما ،

من امّا،

گاندی را یاد گرفتم .

که عقرب ها را

دوست می داشت ،

وسگ ها را

.......

بو گرفته جوراب دلم .

من مسافر آستانه ای دورم .

که دلم را درآفتاب نگاهش ،

پهن می کنم برای همیشه .

-------------------------------------------------

پانوشت =

سالروز رحلت امام خمینی (ره)را به همه دوستدارانش تسلیت عرض می کنم .

سالروز قیام خونین پانزده خرداد را گرامی میدارم


به هیچکس اعتماد ندارم

دلم را به حراج مي گذارم

در ميدان تحرير

در يمن وسوريه

براي دختران فلسطيني

براي كودكان تونسي

شايد كسي آنرا به موزه لور ببرد

آنجا، به اشياء قديمي احترام مي گذارند

بي گمان خريداري  پيدا مي شود

مرهمي كوچك

براي اندوهناكي مردم عراق

وتلخكامي مردم افغان

دلم را به قيمت يك چتر مي فروشم

براي اينكه آفتاب

صورت دختركي را در كرمان نسوزاند

دلم را به قيمت تن پوشي مي فروشم

براي دختري افغان

دلم را مي فروشم به قيمت كفشي

براي دختران آفريقايي

به قيمت قطره آبي

براي نيلوفر تشنه اي در سمنان

يا جرعه اي صداقت،

 واندكي مهر

در دستان سياست مداران فريبكار

كه بر يابوي  قدرت سوارند .

دلم را نمي خريد ؟

براي مردم ليبي

تير كماني خواهم شد .  

تا خدايشان را به زمين بكشم

از بادكنك غروري، كه به هوا بر خاسته .

ديگر، به هيچكس اعتماد ندارم

نه به ابرهاي بيهوده گرد

ونه صداي رعدو برق

به خودم ايمان دارم

در همه فصل ها

كه سرسبزم

تا گنجشكي آشيان كند در من

سايه باشم در گرماي كوير

جرعه  اي باشم ،

هنگامي كه عطش شعله مي كشد .

در حنجره اي كه از فرياد خشكيده است .

باران مي شوم در خشكسالي

كاري كه خدايان فراموش كرده اند .

گاهي مي بارم در ليبي

گاهي در دمشق وصنعا

مي خواهم ، شمشير افتراقي بشوم،  در سياست

كسي نمي خرد دل من را ؟

به قيمت يك جو

به قيمت تكه ناني، براي مردم شهرم

جورابی برای واریس مادرم

عصایی برای برادرم

به قيمت كاسه چركيني، ترك خورده

براي غيرت فرزندانم، كمر همت مي بندم

بند بزن  مرا، به دستان كودكي دهدشتي

كه سالهاست، به شكستن

حريم دلش ، عادت كرده است .

 من اما،

 تمام خودم را ،به حراج گذاشتم

ديگر چيزي براي قمار ندارم .

آتش به مال خويش مي زنم

مردم!  به من نگاه كنيد!

قدري اگر چراغتان رو به خاموشي .

بر چشم هاي خسته مردم

گرد فراموشي

پاشيد باد هزره گرد

قدري اگر،  گرما نيازتان است

در سردخانه امروز

مردم دلم را نمي خريد ، شما ؟

-------------------------------------------

تقديم به مادر ارجمندم برای ایجاد حس عزت وچشم دل سیری

---------------------------------------------------------------

 پانوشت۱ : هیچ ریاکاری همه عمر مورد احترام باقی نمی ماند.

پانوشت2: سالروز میلاد حضرت فاطمه زهرا(س)وبزرگداشت روز زن مبارک باد .

پانوشت 3: گرامی میدارم، یاد حکیم عمر خیام نیشابوری خورشید ادبیات فلسفی

پانوشت 4:گرامی میدارم یاد وخاطره پدر ،حامی ،شاهنشاه ادبیات ایران حکیم ابولقاسم فردوسی وهمه دوستدران زبان شکرین پارسی را.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم خرداد 1390ساعت 8:43  توسط  میرغلامعباس خدامیان  |